حب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ بّ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- هرچیز گرد کوچک که کمابیش به اندازة نخودی باشد، دانه.<BR>۲- قرص. ج. حبوب، جج. حبوبات.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ بّ) [ ع. ] (اِ.) ۱- هرچیز گرد کوچک که کمابیش به اندازه نخودی باشد، دانه. ۲- قرص. ج. حبوب، جج. حبوبات.
(حُ بّ) [ ع. ] (اِ.) محبت، عشق. ؛~الوطن میهن دوستی، وطن پرستی.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
حب . [ ح ُب ب ] (ع اِ) مهر. دوستی . وُدّ. وِداد. مودّت . محبت . دوست داشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان جرجانی ) (زوزنی ).دوست ناک شدن . (تاج المصادر بیهقی ). مقابل بغض . دشمنی . دشمنانگی : در حب خدا و رسول و آلش معروف چو خورشید بر زوالم . ناصرخسرو. نرسد بر چنین معانی آنک حب دنیا رخانْش بشْخاید. ناصرخسرو. چون به حب آل زهرا روی شستی روز حشر نشنود گوشَت ز رضوان جز سلام و مرحبا. ناصرخسرو. با دل رنجور در این تنگ جای مونس من حب رسول است و آل . ناصرخسرو. جهان آفرین آفرین کرد با من به حب علی وآفرین محمد. ناصرخسرو. حب دنیا پای بند است ار همه یک سوزن است . سنائی . حبه ٔ مهر تو گر ابربگیرد پس از آن از زمین برنزند جز اثر حُب ّ تو حَب . سنائی . گفت با وی جحی که انده چاشت در دلم حب و بغض کس نگذاشت . سنائی . یکی را حب جاه از جاده مستقیم به بیراه افکنده . (کلیله و دمنه ). ♦ حُباً و کرامةً ؛ دوستی و کرامت باد ترا. سمعاً و طاعةً ؛ بچشم . بدیده ٔ منت . ♦ حب الوطن، حب وطن ؛ دوستی میهن . میهن دوستی . وطن پرستی : حب الوطن من الایمان . (حدیث نبوی ). گر بغربت روم بینی یا ختن ازدل تو کی رود حب الوطن ؟ مولوی گنج علم ما ظهر مع ما بطن گفت از ایمان بود حب الوطن . بهائی . ♦ حب شهوانی ؛ حب حیوانی . ♦ حبک الشی ٔ یعمی و یصم ّ ؛ دوستی تو چیزی را، ترا کور و کر کند. پس نبیند جمله را با طِم ّ و رِم حبک الاشیاء یعمی و یصم . مولوی . کوری عشق است این کوری ّ من حب یعمی و یصم است ای حسن . مولوی . ♦ حب مال ؛ دوستی تمول . ♦ حب نفس ؛ خودخواهی . ♦ حب نوع ؛ نوع پرستی . نوع دوستی . ♦ حب ولد ؛ تَرَدﱡم . فرزنددوستی
حب . [ ح َب ب ] (ع اِ) دانه . (دستوراللغة) (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن ). دان . حبة. ج، حبوب، حبان، حبوبات . آنچه در ثمر بارز باشد و بی غلاف مثل گندم و جو. ◄ تخم . بزر : مسکن دشمن تو بود و بُوَد هر زمینی کز او نروید حب . فرخی . من به یمگان در نهانم علم من پیدا چنانک فعل نفس رستنی پیداست اندر بیخ و حب . ناصرخسرو. اندیشه کن یکی ز قلمهای ایزدی در نطفه ها و خایه ٔ مرغان و بیخ و حب . ناصرخسرو. حبّه ٔ مهر تو گر ابر بگیرد پس از آن از زمین برنزندجز اثر حُب ّ تو حب . سنائی . پهلوان چَه را چو ره پنداشته شوره اش خوش آمده حب کاشته . مولوی . همچنان گردد هم اندر دم زمین سبز کشت از سنبل و حب ثمین . مولوی . ◄ داروهای کوفته و سرشته و به گلوله های خرد به اندازه ٔ ماشی تا نخودی و کوچکتر و بزرگتر کرده . ج، حبوب : گردها و عصاره های لاینحل در آب و بدطعم و بدبو راکه مقدار شربت آن کم باشد با شربت گلیسیرین یا صمغ و یا نشاسته و امثال آن بسرشند سپس حب سازند، و این برای سهولت بلع است که بیمار را از خوردن مایع بدبو و بدطعم معاف میدارد. ♦ حب کردن ؛ گلوله ساختن داروهای سرشته و کوفته . تحثیر : همچو مطبوخ است وحب کآن را خوری تا بدیری شورش و رنج اندری . مولوی . ور حب و مطبوخ خوردی ای ظریف اندرون شد پاک زَاخلاط کثیف . مولوی . ◄ چینه . چنه . ◄ پاره ٔ شکسته از قند یا نبات به مقدار بادامی یا بزرگتر: یک حب قند. مثل حب نبات ؛ نهایت شیرین (میوه چون انگور شیرین، هندوانه ٔ شیرین ). ◄ بسیار جمیل . ♦ حب انگور ؛ حبه و شگله و گله ٔ آن . ♦ حب کردن ؛ جدا کردن حب های انگور و مانند آن از خوشه و توده کردن . حبه کردن . ♦ حب نبات ؛ یک قطعه نبات . یک پاره نبات .
حب . [ ح َب ب ] (ع اِ) ج ِ حَبّة.
مترادف و متضاد
خلت، دوستی، عشق، محبت، وداد (متضاد: بغض، عداوت) سبو
فرهنگ واژگان سره
مهرورزی، مهربانی، دوستی