حبال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حِ) [ ع. ] (اِ.)جِ حبل ؛ ریسمانها، رشتهها.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حِ) [ ع. ] (اِ.)جِ حبل ؛ ریسمانها، رشتهها.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
حبال . [ ح َب ْ با ] (اِخ ) ابراهیم . حافظ و امام محدث بزرگ مصر، مکنی به ابواسحاق بن سعیدبن عبداﷲ نعمانی بالموالاة. مولد او بسال ٣٩١ هَ . ق . و از عبدالغنی بن سعید و ابن نظیف روایت دارد. و ابوبکربن عبدالباقی از او روایت کند. و ابن ناصر حافظ از او اجازه ٔ روایت داشت . و بسال ٤٨٢ درگذشته است . رجوع به حسن المحاضرة ج ١ ص ١٦٢ و ابراهیم بن سعید در همین لغت نامه شود.
حبال . [ ح َ ] (اِخ ) دهی از دهستان نهرهاشم بخش مرکزی شهرستان اهواز در ٣٣هزارگزی جنوب باختری اهواز و چهارهزارگزی باختر راه آهن اهواز - خرمشهر. دشت . گرمسیر. سکنه ٧٥ تن شیعه ٔ فارس و عرب . آب آن از چاه، محصول آنجا غلات . کار مردم کشت و گله داری . راه آن در تابستان اتومبیل رو است . این آبادی در دو محل واقع و بنام حبال یکم و حبال دوم معروف است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
حبال . [ ح ِ ] (اِخ ) ابن رُفَیدة. تابعی است . (منتهی الارب ). معروف به حبال بن ابی حبال و مکنی به ابوماجد. بستی گوید: فیه نظر. ابن حبان او رااز ثقات شمرده و ابواسحاق سبیعی از وی روایت کند.