حبشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حبشی . [ ح َ ب َ شی ی ] (اِ) قسمی طعام و بعضی گویند آش سماق است : چند از ین آش ترش نزد من آری همه روز سالها شد که بداغ حبشی ام بیمار. بسحاق اطعمه .
حبشی . [ ح َ ب َ شی ی ] (ص نسبی ) منسوب به حبشه . یکی از مردم حبشه . مردی از حبشه . سمعانی گوید: هذه النسبة الی الحبشة و هی بلاد معروفة، ملکها النجاشی الذی اسلم بالنبی (ص ) و هاجر اصحابه الیه حتی هاجر النبی (ص ) الی المدینة : وین عجب تر که تو وقتی حبشی بودی رومیئی خاستی از گور بدین زودی . منوچهری . وصف ذاتش چه کنم او عربی من عجمی لاف مهرش چه زنم او قرشی من حبشی . ؟ ♦ حبشی موی ؛ آنکه موئی سخت جعد دارد : عنبرین خطی و بیجاده لب و نرگس چشم حبشی موی و حجازی سخن و رومی دیم . فرخی .
حبشی . [ ح ُشی ی ] (اِخ ) سمعانی گوید: هکذا قیل بعض الحفاظ و هوابومحمدالاصلی فی کتاب الصحیح للبخاری و هو منسوب الی الحبش ایضاً لانه یقال فی اللغة حُبش و حَبش کما یقال عُجم و عَجم و عُرب و عَرَب فصح الحبش و الحبشی ...