حجر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ جَ) [ ع. ] (اِ.) سنگ. ج. احجار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ جَ) [ ع. ] (اِ.) سنگ. ج. احجار.
(حِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- کنار، بغل. ۲- خرد. ۳- پناه.
(حَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- منع کردن، باز - داشتن. ۲- منع کردن دادگاه و قاضی کسی را از تصرف در اموال خویش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حجر. [ ح َ ج َ] (ع اِ) سنگ . داود ضریر انطاکی در تذکره گوید: یراد به عندالاطلاق جوهر کل جسم جماد سواء کانت فیه مائیةکالیاقوت اولا، و سواء حفظت رطوبته کالمنطرقات ام لا، کتام الترکیب من المعادن و غیره کالاملاح، فما له اسم ٌو قد تقرر فی العرف ففی موضعه و غیره یذکرهنا. و حقیقة الحجر تصلب التراب بتوالی الرطوبات ثم الجفاف، وتختلف الوانه بحسب محله و غلبة الرطوبة و الحرارة وبقسمیهما کما سیأتی فی المعدن . فان فرط الرطوبة و البرد یوجبان البیاض و قلتهما التکرج . و الحرارة مع الیبس الحمرة. فان قل فالصفرة. و الحرارة القویة فی الرطوبة الضعیفة سواداً، ان قاومت . ثم حمرةَ ثم البیاض، و المرکبات من هذه بحسبها. و للزمان والمطالع و نقص المیل عن العرض و العکس تأثیر بیّن فی ذلک ثم ان کمنت الطبائع باطنا خالف المحک مایقع علیه النظر من الجواهر، فیحک الابیض احمر لکمون الحرارة و بالعکس . و من ثم قیل الفضة ذهب فی الباطن اذا لابسته الحرارة ظهر. و اعلم ان المحک لایخالف اللون الظاهر الا فی غیرما استحکم مزاجه کالیابسة والا لحک القزدیر محک الفضةو التالی بین البطلان و المستحضر ما فارغ العنصری من التراب و لنذکر من ذلک کله ماکان سهل الوجود داخلا فی هذه الصناعة اذ محل استیفاء الجمیع کتب الجلیزة. صاحب تحفه گوید: هر چه از زمین صلب گردد از توالی رطوبات و جفاف مرة بعد اخری تا رفع مزاج ارضی او گردد و اختلاف رنگ بحسب محل و غلبه ٔ رطوبت و حرارت و امثال او می باشد رطوبت و برودت غالب هردو موجب بیاضند، و قلت هر دو باعث تکرج، و حرارت و یبوست باعث حمرتند، و قلت آن سبب صفرت، و حرارت مفرطه و رطوبت ضعیفه موجب سواد. و محک در غیر مستحکم المزاج بخلاف رنگ او ظاهر میشود - انتهی : برین زمان و برین ناکسان که دارد صبر مگر کسی که ز روی و حجر جگر دارد. ناصرخسرو. سخن خوب، خردمند پذیرد نه حجر سفها جمله ز مردم بقیاس حجرند. ناصرخسرو. بقای صالح و بد عمر او صد و هفتاد خداش ناقه فرستاد از میان حجر. ناصرخسرو. وین بدپدر بسی را در خورد جز حذر نیست زیرا ز بیوفائی شکرش بی حجر نیست . ناصرخسرو. چو نیلوفر انس تو با جوی آب چو لاله همه جای تو در حجر. مسعودسعد. زان گلی کز حجر نه از شجر است حجره چون گلستان کنید امروز. خاقانی . مجلس دو آتش داده بر این از حجر وآن از شجر این کرد منقل را مقر آن جام را جاداشته . خاقانی . نز حجر گوهر رخشان بدر آرید شما چون پسندید که گوهر بحجر بازدهید. خاقانی . نگذرد دیگ پایه را ز حجر بگذرد زآتشی که در حجر است . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٦٦). هست از حجر و شجر دو آتش یک شعله زن و جهان برافروز. خاقانی . مقابلت نکند با حجر به پیشانی مگر کسی که تهور کند بنادانی . سعدی . ور نبود بالش آکنده پر خواب توان کرد حجر زیر سر. بهائی . ♦ آتش حجر ؛ شراب مثلث سیکی . ♦ نقش حجر یا نقش بر حجر ؛ ثابت . سترده ناشدنی : تا ابد نام او بر افسر عقل مهر بر سیم و نقش بر حجر است . خاقانی . بردر گردون نقش الحجر است اسم بقاش لاجورد از پی آن با حجر آمیخته اند. خاقانی . مهر مهر از درون ما نرود ای برادرکه نقش بر حجر است . سعدی . ترک دنیا و تماشا و تنعم گفتیم مهر مهریست که چون نقش حجر می نرود. سعدی . ج، احجار، حجارة، حجار، حجر. ◄ قرن . همال . ◄ زر. ◄ سیم . ◄ ریگ . ◄ حجرالارض ؛ بلاهای زمین . رمی بحجرالارض ؛ ای بداهیة. ◄ گاه حجر مطلق گویند و از آن حجرالاسود اراده کنند : یکی که جایگه حج هندوان بکند دگر که حج کند و بوسه بر دهد بحجر. فرخی . از آنکه همچو حجر دارد آن نگارین دل دلم پر آتش همچون دل حجر دارد. مسعودسعد. ز زمزم و عرفات و حطیم و رکن و مقام بعمره و حجر و مروه و صفا و منی . ادیب صابر. و حاجیان گاه سوگند گویند: به آن حجری که بوسیده ام . تهانوی گوید: و هو الحجر المعروف فی البیت الحرام . و عند الصوفیة عبارة من اللطیفة الانسانیة و اسوداده عبارة من تلوثه بالمقتضیات الطبعیة. (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ صاحب برهان گوید: به اصطلاح ارباب کیمیا جوهری است و هرکس از او بچیزی اشاره کرده است و لهذا از نظر غیر درتتق خفا مانده است .
حجر. [ ح ُ ج ُ ] (ع اِ) گوشت گرداگرد ناخن . گوشت که بر ناخن احاطه دارد. ◄ ج حجَر.
حجر. [ ح ُ ج َ ] (ع اِ) ج ِ حجره . (غیاث ) : مسند از تخت و مخده ز نمط برگیرید حجر از بهو و ستاره ز حجر بگشائید. خاقانی . گرچه خمخانه ٔ ما را نه حجر ماند و نه بهو هر چه آرایش طاق است و حجر بگشائید. خاقانی . رجوع به حجره شود.
مترادف و متضاد واژهدان
باز داشتن، منع کردن محجورسازی منع
دامن، کنار آغوش، بغل پناه، کنف، ملاذ عقل
واژگان فارسی سره واژهدان
سنگ