حجل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حجل . [ ح َ ] (ع مص ) جهجهان رفتن زاغ . برجستن و رفتن به یک پای . (منتهی الارب ). ◄ حجل المقید؛ بلند کردن پای را و درنگی نمودن در رفتن آن قید کرده شده . (ناظم الاطباء). بدیر نهادن پای برداشته را در رفتن . (از منتهی الارب ). ◄ حجل کودک ؛ خرامیدن او؛ مَرَّ فلان یحجل فی مشیته، گذشت بخرامیدن . ◄ حجل بینه حجلا (مجهولاً)؛ حایل شد میان وی . (منتهی الارب ). ◄ لی لی کردن . نوعی بازی . دبی حجل ؛ نوعی بازی است مر عربان را. (تاج العروس ). ◄ (ع اِ) بندو پای بند. (ناظم الاطباء). بند که بر پای نهند. پاورنجن . خلخال . حجل . ج، احجال و حجول . (منتهی الارب ).
حجل . [ ح ِ ] (ع اِ) سپیدی . ج، احجال . (منتهی الارب ). ◄ بندی که بر پای نهند.پابرنجن . (منتهی الارب ). بند. پای بند که بر پا می نهند. خلخال . (ناظم الاطباء). پاورنجن . حَجل . ج، حجول .
حجل . [ ح ِ ج ِ / ح ِ ج ِل ل ] (ع اِ) بند. پای بند که بر پای نهند. (ناظم الاطباء). پای برنجن . خلخال . (منتهی الارب ). ج، احجال و حجول .