حدیج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حدیج . [ ح ُ دَ ] (ع اِ) (ابو...) لکلک . لقلق . (منتهی الارب ).
حدیج . [ ح ُ دَ ] (اِخ ) ابن ابی عمرو مصری . از مستوردبن شداد، حدیثی منکر نقل کند. ابن یونس در تاریخ مصر او را یاد کرده گوید ندانستم آن را از کجا آورده . یزیدبن ابی حبیب از وی روایت کند که مستورد گفت شنیدم پیغمبر می گفت هر امتی را اجلی است و اجل امت محمد صد سال است . (لسان المیزان ج ٢ ص ١٨١).
حدیج . [ ح ُ دَ ] (اِخ ) ابن سلامة، مکنی به ابی شباث . صحابی است . (منتهی الارب ).