حذق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حذق . [ ح َذَ ] (ع اِ) بادمجان . (حاشیه ٔ المعرب جوالیقی از خطعلی بن حمزه و نشوءاللغة ص ٨٩). رجوع به حَدَق شود.
حذق . [ ح َ / ح ِ ] (ع مص ) حذق خَل ّ؛ سخت ترش شدن سرکه . ◄ حذق خَل ّ دهان را؛ بریدن یا گزیدن تیزی ترشی سرکه آنرا. ◄ حذق رباط بر دست گوسفند؛ نشان گذاشتن رسن بر دست او. (از منتهی الارب ).
حذق . [ ح ِ ] (ع مص ) حذاق . حذق صبی قرآن را یا عملی را؛ آموختن او قرآن را. نیکو دریافتن کودک خواندن را یا کار را. ◄ زیرک شدن در کاری . (تاج المصادر بیهقی ). استادی . نیک دانی . زیرکی . خلاف خرف : حذق تو چنانست که بی نبض و دلیلی می بازنمائی عرض روح بهنجار. سنائی . ای ضیاءالحق به حذق رای تو خلق بخشد سنگ را حلوای تو. مولوی . ◄ بریدن . کشیدن چیزی را برای بریدن با داس و مانند آن . (از منتهی الارب ). بریدن به داس و مانند آن چیزی را. ◄ بریدن و گزیدن سرکه دهن را. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ حذق خَل ّ؛ سخت ترش شدن سرکه . (از منتهی الارب ).