حذنة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حذنة. [ ح ُ ذُن ْ ن َ ] (اِخ ) زمینی است بنی عامربن صعصعة را. نصر گوید: حذنة موضعی است قرب یمامة بدانسوی وادی حائل . محرزبن مکعبر ضبی گوید : فدی لقومی ما جمعت من نشب اذ لفت الحرب أقواماً باقوام اذ خبرت مذحج عنا و قد کذبت أن لن یروع عن احسابنا حامی دارت رحانا قلیلاً ثم صبحهم ضرب تصیح منه حِلة الهام ظلت ضباع مجیرات یلذن بهم و ألحموهن منهم أی الحام حتی حذنة لم تترک بها ضبعاً الا لها جزر من شلو مقدام ظلت تدوس بنی کعب بکلکلها و هم یوم بنی نهد باظلام . (از معجم البلدان ).
حذنة. [ ح ُ ذُن ْ ن َ ] (ع اِ) اُذُن . (معجم البلدان ). گوش . (مهذب الاسماء). ◄ (ص ) کوتاه . ◄ مرد خردگوش . کوتاه گوش . ◄ شتری که در خردسالی به سواری درآمده تا اینکه شکمش کلان گردیده و کوهانش رفته باشد.