حراز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حراز. [ ح ِ ] (ع مص ) محارزه . با هم مزاح کردن که به دشنام ماند. (منتهی الارب ). ◄ نهایت کردن در کاری . ◄ درد و سوزش دل از خشم و جز آن .
حراز. [ ح َرْ را ] (ع ص ) تخمین کننده ٔ اجناس . (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ). خماناگر. ◄ شمشیر بران . ◄ (اِ) پولاد.
حراز. [ ح َ ] (اِخ ) نام کوهیست به مکه نه کوه حرا چنانکه اکثر گمان برده اند. (منتهی الارب ).