حراف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حراف . [ ح ِ ] (ع مص ) محارفة. رجوع به محارفة شود.
حراف . [ ح َرْ را ] (از ع، ص ) در تداول فارسی زبانان، تیززبان . طلیق اللسان . فصیح . گویا از کلمه ٔ حرف عربی که در تداول فارسی بمعنی سخن است این وصف ساخته شده .