حراق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حراق . [ ح ِ ] (ع اِ) کسی که فساد نماید در هر چیز. ◄ آنچه نخل را به وی گشن دهند. ◄ (ص ) نار حراق ؛ آتش پاک سوزنده که باقی نگذارد چیزی را. ◄ رمی حراق ؛ رمی سخت . (منتهی الارب ).
حراق . [ ح َرْ را ] (ع ص، اِ) نیک سوزنده . (غیاث ). سوزان . ◄ کشتی که از آن بجانب خصم آتش افشانند : ز آتشی کافتاد از حراق شب شمع در صحرای جان برکرد صبح . خاقانی . ◄ فتنه انگیز. (ناظم الأطباء).
حراق . [ ح ُرْ را ] (ع اِ) حُراق . آب سخت شور. ◄ سوخته ٔ چقماق . (منتهی الارب ) : بسوخت جان من از آز و طبع زنگ گرفت بدان صفت که ز نم آهن و زتف حراق . خاقانی . ◄ خف . رکوی سوخته . (فرهنگ اسدی ). سوخته ای که در آتش زنه باعث اشتعال شود. و افصح بتخفیف است . (شرفنامه ٔ منیری ) : در سفال خم آتشی است که مست عقل حراق او و روح شرار. خاقانی . دو صد رقعه بالای هم دوختند چو حراق خود در میان سوختند. سعدی (بوستان ). جهان گشته و دانش اندوخته ز حراق او در میان سوخته . سعدی (بوستان ). بی تو گر باد صبا میوزدم بر دل ریش همچنان است که آتش بر حراق آید. سعدی .