حرامزاده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حرامزاده . [ ح َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب / ص مرکب ) سِنْد. (صحاح الفرس ) (دهار). سنده . سندره . (صحاح الفرس ). ابن زنیة.ابن غیة. ولدالزنا. زنازاده . مول . زاده ٔ حرام . زاده ٔزنا. ناپاکزاد. ناپاکزاده . خشوک . ولد حرام . فغاک . سنداره . جامغول . خشتوک . نغل . (دهار). زنیم . (دهار) (ترجمان عادل ). بدنژاد. لقیط. دعی . ابن نحسر. (المرصع). ابن النکوح . ابن الهجول . ابن الهلوک . ابن احلام النیام .ابن بهشة. ابن الجریع. ابن الدموک . ابن الدمون . ابن الطریق . ابن عجل عجل . ابن العروک . ابن العریکة. ابن فریه . ابن کسیب . ابن اللیل . (المرصع). ابن مدینة ملصق . (دهار). مدغدغ . بداصل . بدگوهر. بدگهر. ج، حرامزادگان : شیرویه گفت پدرم چه گفت در آن حالت ؟ گفت حرامزاده کسی است که کشنده ٔ پدر خود را نکشد. (قصص الانبیاء حواشی ص ٢٢٦). گفت آمده ام تا ترا بکشم، گفت حرامزاده باشد آنکس که کشنده ٔ پدر را نکشد. (قصص الانبیاء جویری ص ٢٢٦). خلیفه چون این سخن از جعفر بشنید... گفت وای بر آن حرام زاده . (تاریخ بخارا). بوزنه دانست که خوک حرامزاده و کارافتاده است . (سندبادنامه ص ١٦٩). گفت خیر ای حرامزاده ٔ خس هست خونت حلال بر همه کس . نظامی . گفت باز این حرام زاده ٔ خام کرد بر من سلام خویش حرام . نظامی . گفت چه حرامزاده قومند سگ را گشاده و سنگ را بسته . (گلستان ). و در بعض نسخ : گفت این چه حرامزاده مردمند که سگ گشوده و سنگ را بسته اند. (گلستان ). اشک ریای زاهدان ریخت به خانه ٔخدا قحبه به مسجد افکند طفل حرامزاده را. ؟ ♦ گِل ِ حرامزاده ؛ گِلی مخلوط به آهک برای سد راهها و درزهای نفوذ آب . ♦ امثال : حرامزاده یک زا دارد زنوزی دو زا . ◄ خبیث .نجس . ناپاک . حرام : با اینکه حلال تست باده پهلو کن از آن حرام زاده . نظامی (الحاقی ). و گاه در شعر تخفیفاً، حرامزاد به کار رفته است : گر زینکه بشوی دل ندادم آخر نه چنان حرام زادم . نظامی (الحاقی ). کز تو بنظاره دل نهادم گر زین گذرم حرام زادم . نظامی .