حرث
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ) [ ع. ] (مص م.) شخم زدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ) [ ع. ] (مص م.) شخم زدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حرث . [ ح ُ / ح َ ](اِخ ) نام موضعی از نواحی مدینة. (معجم البلدان ).
حرث .[ ح َ ] (ع اِ) کشت زار. کشتمند. زمین کشت کاریده . (مهذب الاسماء). شعرا و مترسلین غالباً این کلمه را با نسل و زرع قرین آرند : هرکجا رسیدند نه نسل گذاشتند و نه حرث . (تاریخ بیهقی ص ٥٢٧). اهل حرث و زرع از عوارض تکلفات و نوازل انزال و اقسام معاملات وطن بازگذاشتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ ص ٣٥٨). اهل حرث و زرع متفرق گشتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤).
حرث . [ ح ُ ] (ع اِ) زمین کشت کاریده .
مترادف و متضاد واژهدان
حراثت، زراعت، زرع، شیارزنی، کاشت، کشاورزی، کشت بزرگری کردن، زراعت کردن خیش زدن، شخم کردن (متضاد: حصاد، درو، کشتکاری) مزرعه، کشت