حرج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ رَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- تنگی، فشار.<BR>۲- جای تنگ.<BR>۳- گناه، بزه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ رَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- تنگی، فشار. ۲- جای تنگ. ۳- گناه، بزه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حرج . [ ح ُ ] (ع اِ) ج ِ حَرَجة. (معجم البلدان ).
حرج . [ ح َ رَ ] (ع مص ) خیره شدن چشم . ◄ حرمت . حرام شدن چیزی . ◄ بحث . ◄ تنگی . (مهذب الاسماء). تنگ شدن . تنگی دل . (زمخشری ) (ترجمان عادل ). تنگ بودن .
حرج . [ ح ُ ] (ع ص، اِ) حرجوج . حرجج .
مترادف و متضاد واژهدان
بزه، تقصیر، جرم، گناه تنگی، ضیق، فشار، مضیقه اعتراض، باک درماندگی دلتنگی پرهیز، مسئولیت، تلطیف
واژگان قرآن
صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً «حرج» (بر وزن حرم) در لغت به معناى تنگى فوق العاده و محدودیت شدید است; و این حال افراد لجوج و بى ایمان است که فکرشان بسیار کوتاه و روحشان فوق العاده کوچک و ناتوان است. و کمترین گذشتى در زندگى ندارند و در اصل، به معناى مرکز اجتماع درختان در هم پیچیده است، سپس توسعه یافته و به هر نوع گرفتگى و ضیق اطلاق شده است و از آنجا که اجتماع و انبوه جمعیت، توأم با تنگى و ضیق مکان و کمبود جا است، این کلمه به معناى «ضیق و تنگى»، «ناراحتى» و «مسئولیت و تکلیف» آمده است، و در سوره «توبه» به معناى اخیر، یعنى مسئولیت و تکلیف مى باشد.(7)