حرز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- جای استوار.<BR>۲- پناهگاه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- جای استوار. ۲- پناهگاه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حرز. [ ح َ ] (ع مص ) اندازه کردن . خَرْص . تقدیر. تخمین . دید زدن . تخمین کردن . تقدیر کردن . (زوزنی ). تخمین کردن کشت و میوه را. حرازی کردن . ◄ در بعض حواشی مثنوی مولانا جلال الدین بلخی در ترجمه ٔ کلمه ٔ حرز بیت ذیل، حرز را حدس ترجمه کرده اند : گوش را رهن معرف داشتن آیت محجوبی است و حرز و ظن . مولوی . ◄ دروغ گفتن . (زوزنی ). ◄ ابدال است از حرس . نگاهداشت . (منتهی الارب ). حفظ. نگاه داشتن : مهتران از بهر حرز مال خود سازند گنج او ز حرز مال باشد روز و شب در احتراز. سوزنی . باریتعالی بندگان مخلص خویش را در حرز امان میگرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ ص ٢٩٣). در حیاطت حفظ و صیانت حرز باریتعالی از این غمرات بسلامت بیرون افتاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٠٨). ◄ بسیار پرهیزکار گردیدن . ◄ استوار گردیدن جای و مکان .
حرز. [ ح َ رَ ] (ع اِ) آنچه بدان گردن بندند. ◄ جوز تراشیده ٔ هموارکه کودکان بدان جوز بازند. ◄ چیزی که براو گرو بندند و آنرا خطر نیز گویند. ◄ هر چیز نگاهداشته شده و بازداشته ٔ از غیر. ج، احراز.
حرز. [ ح ِ ] (ع اِ) تعویذ. (محمودبن عمر ربنجنی ). پنام . چشم پنام . طلسم . عوذة. دعائی مأثور اعم از خواندنی و آویختنی . ج، احراز : حرز است مگر نامش کز داشتن او آزاد شود بنده و به گردد بیمار. فرخی . منصور که حرز مدح او دائم بر گردن عقل و طبع و جان بندم . مسعودسعد. پیوسته چو ابر و شمع میگریم وین بیت چو حرز و مدح میخوانم . مسعودسعد. ولیک از همه پتیاره ایمن از پی آنک مدیح صاحب خواندم همی چو حرز ز بر. مسعودسعد. این قوت بازوی ظفر از پی آنست کز نعمت حرز است به بازوی ظفر بر. سنائی . چرخ را توقیع او حرز است چون او برکشد آن سعادت بخش مریخ زحل وش در وغا. خاقانی . هین بگو ای فیض رحمت هین بگو ای ظل حق هین بگو ای حرز امت هین بگو ای مقتدا. خاقانی . ببین مثال خلافت بدست نورالدین که بهر دست سلاطین کنند حرز کمال . خاقانی . هر هشت حرف افضل ساوی است نزد من حرزی که هفت هیکل رضوان شناسمش . خاقانی . چون حرز توام حمایل آمود. نظامی . من بدو داده حرزخانه ٔ خویش خوانده او را سگ شبانه ٔ خویش . نظامی . بفرمود از عطا عطری سرشتن بنام هر کسی حرزی نوشتن . نظامی . گر حرز مدح او رابر خطّ بحر خوانند ماهی ّ بی زبان را بخشد زبان قاری . سیف اسفرنگ . بیرون نشود عشق توام یک نفس از دل کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی . سعدی . شکسته متاعی که در حرز تست از آن به که دردست دشمن درست . (بوستان ). یاسین کنند ورد و به طاها کشند تیغ قرآن کنند حرز و امام مبین کشند. وصال . - امثال : هیچ حرزی چو دل خود به خدا بستن نیست . درباره ٔ حرزها و تعویذهای مذهبی مجلد دعا از کتاب بحارالانوار و «مجمع الدعوات » و درباره ٔ تاریخ آنها جلد هشتم ذریعه و جلد اول فهرست پیشین سپهسالار و جلد اول فهرست کتابخانه ٔ دانشگاه دیده شود. ◄ پناه گاه . (مهذب الاسماء). پناه . ستر. کنف . ◄ جای استوار. محل محکم . ج، احراز. تهانوی گوید: موضعی را گویند که محصور و استوار و محکم بنا شده باشد چنانکه گویند: احرزه ؛ وقتی چیزی را در محلی استوار نهاده باشند، کذا فی المغرب . و در شرع جائی یا چیزی را نامند که مال را در آنجا حفظ کنند، یعنی مکانی مانند خانه و دکان و خیمه و خود شخص . و مُحْرَز بصیغه ٔ اسم مفعول از اِحراز؛ ما لایعده صاحبه مضیعاً. کذا فی البحر الرائق فی کتاب السرقة فی فصل الحرز. و در فتح القدیر گوید: حرز در لغت جائیست که چیزی را در آن محفوظ و نگاه دارند، و همچنین است در شرع، جز آنکه در شرع قید مال شده است، یعنی مکانی که مال را در آنجا نگاه دارند، مانند خانه و دکان و خیمه و شخص . (کشاف اصطلاحات الفنون ): ز بی حرزی در آن خاک خرابه مسلمان پخته کافر خورده تابه . نظامی (الحاقی ). یشتاسف در این قلعه رفت و حصار کرد و حرز خود ساخت . (تاریخ قم ص ٧٨).
مترادف و متضاد واژهدان
بازوبند، تعویذ، چشمزخم پناهگاه، مامن بهره، نصیب