حرز جان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حرز جان . [ ح ِ زِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) حرز روح . حرز روان . تعویذی که برای حفظ روح از صدمات ارواح پلید و دیوان می بستند : مدحهای تو حرز جان سازم در بیابان و بیشه و کودر. مسعودسعد. حرز جان تو بس بود ز بلا مدحت شهریار بنده نواز. مسعودسعد. پار آن قصیده گفت که تعویذ عقل بود وامسال این قصیده که هم حرز جان اوست . خاقانی .