حرقوص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حرقوص . [ ح َ / ح ُ ] (ع اِ) جانوری است چون کیک جهنده . دویبة کالبرغوث . ج، حراقیص . (مهذب الاسماء). جانوری است مانند کیک و نیش او به نیش زنبور ماند، یا مانند کنه است و به مردم چسبد، یا جانوری است کوچکتر از گوگا و گاه دو بال گیرد پس می پرد. (المنجد).
حرقوص . [ ح ُ ] (اِخ ) ابن سعدبن زهیر السعدی العنبری . بروایت طبری، صحابی است و در خلافت عمر، خلیفه اورا با سپاهی بمدد مسلمانان که با ایران جنگ درپیوسته بودند فرستاد. سوق الاهواز را فتح و مسخر کرد. و در حرب صفین به اول در رکاب علی و پس از فتنه ٔ حَکمین به خوارج ملحق گردید و در جنگی که امیرالمؤمنین با خوارج کرد کشته شد. (از قاموس الاعلام ترکی ). او ملقب به ذوالیدیة یا ذوالثدیة وذوالخویصره بود و علت آنکه او بجای یک دست پاره ای گوشت آویخته داشت که چون بکشیدندی دراز و ممتد گشتی . مقریزی آرد: و جلس یومئذ و فی ثوب بلال فضة یقبضها للناس علی ما امره اﷲ، فاتی ذوالخویصرة التمیمی [ و اسمه حُرقوص ] فقال : اعدل یا رسول اﷲ! فقال : ویلک ! فمن یعدل اذا لم اعدل [ قد خبت ُ و خسرت ُ ان لم اکن اعدل ]! قال عمر رضی اﷲ عنه : ایذن لی فیه أضرب عنقه ! قال : دعه، فان له اصحاباً یحقر احدکم صلاته مع صلاتهم و صیامه مع صیامهم یقرأون القرآن لایجاوز تراقیهم، یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیة: [ ینظر الی نصله فلایوجد فیه شی ٔ، ثم ینظر الی رصافه فمایوجد فیه شی ٔ، ثم ینظر الی نضیه و هو قدحه فلایوجد فیه شی ٔ، ثم ] یُنظر الی قُذذه فلایوجد فیه شی ٔ قد سبق الفرث و الدم . آیتهم رجل اسود، احدی عضدیه مثل ثدی المراءة، او مثل البضعة تدردر [ و یخرجون علی حین فُرقة من الناس ] . (امتاع الاسماع صص ٤٢٥ - ٤٢٦). بشربن العمر در شعری در تفضیل علی بر خوارج آرد : ماکان من اسلافهم ابوالحسن ولا ابن عباس ولا اهل السنن غر مصابیح الدجی مناجب ُ اولئک الاعلام الاعارب کمثل حرقوص و من حرقوص بقعة قاع حولها قصیص لیس من الحنظل یُشتار العسل ولا من البحور یصطاد الورل هیهات ما سافلة کعالیة ما معدن الحکمة اهل البادیة. (ضحی الاسلام ج ٣ ص ١٤٤). و رجوع به الاصابة قسم سوم ج ٢ ص ٦٠ شود. مورخان خلافهائی بقرار زیر به حرقوص نسبت داده گویند در مسجد پیغمبر بول کرد و جسورانه به پیغمبر گفت عادل باش و با زبیر مخاصمت ورزید و در سال ٣٧ هَ . ق . بدست علی (ع ) در نهروان کشته شد. و حرقوصیه طائفه ای از خوارج به وی منسوبند که محمدبن جریر ایشان را در رساله ای رد کرده است . (الذریعة ج ١٠ ص ١٩٣).
حرقوص . [ ح ُ ] (اِخ ) عنبری . رجوع به حرقوص بن سعدبن زهیر شود.