واژه جو

حریج

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

حریج . [ ح ُ رَ ] (اِخ ) بطنی از فزاره است . (سمعانی ).

حریج . [ ح ُ رَ ] (اِخ ) ابن حرام بن سعدبن عدی بن فزارة از فرزندان شیب بن قیس بن حریج . ممدوح حطیئه ٔ شاعر است . (سمعانی ).

معنی حریج | واژه جو