حریز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حریز. [ ح َ ] (ع ص ) نیک استوار: هذا حرزٌ حریز. مکان ٌ حریز؛ جائی استوار. (منتهی الارب ).
حریز. [ ح َ ] (اِخ ) نام قریه ای به یمن و گویند از آنجا تا صنعاء نیم روز راه است . یاقوت گوید: حزیز با دو زای نیز آمده است . (معجم البلدان ).
حریز. [ ح ُ رَ ] (اِخ ) ابن سراحیل کندی . صحابی است، و بعضی روایات از او نقل شده است و به سال ٦٦ هَ . ق . در وقعه ٔ جارف به شهادت رسیده است . صحابی دیگری نیز بدین اسم بوده است . (قاموس الاعلام ترکی ).