حریف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حریف . [ ح ِرْ ری ] (ع ص ) تیز. دژن . زبان گز. تند. سخت تیز. سخت تند. حکیم مؤمن گوید: حِرّیف ؛ به معنی گزنده است که اجزاء او در زبان فرورفته و بسیار بگزد و تفریق اجزاء او کند و فعل آن تحلیل و تنقیه و تعفین واحراق و تلطیف است بجهت شدت حرارت . (تحفه ). و صاحب ذخیره گوید: حِرّیف ؛ تیز، آنچه پوست دهان را فراهم کشد شکوک است یعنی عفص، و آنچه پوست دهان را بگزد ترش است، و آنچه بسوزاند تیز است یعنی حِرّیف است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) : ولیکن [ ضمادالبنفسج ] الصداع العارض من المرة الصفراء و الدم الحریف . (ابن البیطار). در سه نسخه ٔ خطی مهذب الاسماء در معنی حِرّیف کلمه ای آورده است که درجای دیگر یافت نشد و آن کلمه زورنک یا زورنگ است .
حریف . [ ح َ ] (ع ص، اِ) هم پیشه . همکار. هم حرفت . ج، حُرَفاء : دشمنند این ذهن و فطنت را حریفان حسد منکرند این سحر و معجز را رفیقان ریا. خاقانی . با حریفان درد مهره ٔ مهر بر بساط قلندر اندازیم . خاقانی . ◄ دوست نامشروع زن . فاسق زن : آن ریش نیست چغبت دلال خانه هاست وقت جماع زیر حریفان فکندنی است . طیان . مگر می پنداری که من از تهتک تو... غافلم یا نمیدانم که همواره ... به فجور و شرب خمور میگذاری و هر روز با حریفی و هر شب با ظریفی به معاشرت و مباشرت مشغولی . ♦ به حریف بردن ؛ به تباه کاری نزد مردی غیر شوی بردن . ♦ به حریف دادن زن را ؛ او را برای تبه کاری به مردی اجنبی واگذاشتن . ♦ حریف رفتن و به حریف رفتن زن ؛ برای تباه کاری پیش مرد اجنبی رفتن او. ◄ هم قمار. هم بازی . پا، در بازیهای دوطرفه مانند نرد و شطرنج : تا چه بازی کند نخست حریف تا چه دارد زمانه زیر گلیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی . روز و شب این جا به قمار اندرم هست حریفم فلک لاجورد. مسعودسعد. آن مهره دیده ای تو که در ششدر اوفتاد هرچند خواست رفت حریفش رها نکرد. خاقانی . نقش فلک چو می نگری پاکباز شو زیرا که مهره دزد حریفی است بس دغا. سراج الدین قمری . سعدی چو حریف ناگزیر است تن درده و چشم بر قضا کن . سعدی . جز صراحی و کتابم نبود یار وندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم . حافظ. ♦ حریف آبدندان ؛ هم قماری که از او سهل توان بردن . حریف گول . حریف مفت . حریف مفت باز. حریف زبون : هوا را از سر غیرت قفای خاکپاشان زن خرد را از بن دندان حریف آبدندان شو. خاقانی . برای امثله رجوع به آبدندان شود. ♦ امثال : حریف باخته با خود همیشه در جنگ است . ◄ معامل . طرف داد و ستد. بایع. مشتری : دل منه بر وفای صحبت او کآنچنان را حریف چون تو بسی است . سعدی . مرا چند گوئی که درخورد خویش حریفی بدست آر همدردخویش . سعدی (بوستان ). هرکه ننهاده ست چون پروانه دل بر سوختن گو حریف آتشین راطوف پیرامن مکن . سعدی . ◄ آنکه با دیگری در امری هم چشمی کند و از او بردن خواهد. رقیب . ◄ آن کس ِ معهود. به اصطلاح امروز، یارو : بر سر خشم است هنوز آن حریف یا سخنی میرود اندر رضا. سعدی . دست بر سر زند طبیب ظریف چون خرف بیند اوفتاده حریف . سعدی . ◄ معاشر. مجالس . هم نشین . (دهار) : سیاه خانه و غیلان سرخ بر دل من حریف رضوان بود و حدائق اعناب . خاقانی . راضیم من شاکرم من ای حریف این طرف رسوا و پیش حق شریف . مولوی . حریف گرانجان ناسازگار چو خواهد شدن دست پیشش مدار. (گلستان ). آرزو میکندم در همه عالم صیدی که نباشند حریفان حسود انبازم . سعدی . ◄ یار. دوست : نشناخت مرا حریف دیرین زیرا که چنین ندید یارم . ناصرخسرو. تا نباشی حریف بی خردان که نکوکاربد شود ز بدان . سنائی . عالم تراو گوئی خاقانی آن ماست او آن حریف نیست کز اینگونه دم خورد. خاقانی . تو یاری از حریفان تا نجوئی کز ایشان خود بجز ماری نیاید. خاقانی . از سِحر حلال او ظریفان کردند سماع با حریفان . نظامی . ابلهانش فرد دیدند و ضعیف کی ضعیف است آنکه با شه شد حریف . مولوی . خیر ناس ان ینفع الناس ای پدر گر نه سنگی چه حریفی با مدر. مولوی . پسر چند روزی گرستن گرفت دگر باحریفان نشستن گرفت . سعدی (بوستان ). ◄ معشوقه . معشوق : اگر گفتی به وثاق حریف دارم، شراب سلار، بی استطلاع درخور حریف نقل و نبید و گوسفند، پروانه نوشتی .(تاریخ طبرستان ). چو گل لطیف ولیکن حریف او باشی چو زر عزیز ولیکن بدست اغیاری . سعدی . حریف را که غم یار خویشتن باشد هنوز لاف دروغ است عشق جانانش . سعدی . حریف عهد مودت شکست و من نشکستم خلیل بیخ ارادت برید و من نبریدم . سعدی . حریف مجلس ما خود همیشه دل میبرد علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند. سعدی . ◄ ندیم . معاشر مجالس خاصه در محافل عشرت و لهو : زین حریفان به کس نپردازی خود به خود یک نفس نپردازی . سنائی . وحوش آن وضع حریف و الیف ایشان شده . (سندبادنامه ص ١٢١). شبی به جمع قومی برسیدم که در آن میان مطربی دیدم گاهی انگشت حریفان از او در گوش و گهی بر لب که خاموش . (گلستان ). گر ایستاد حریفی اسیر عشق براند و گر گریخت خیالش به تاختن بکشد. سعدی . چشم در شاهد حریف مکن هزل با مردم شریف مکن . اوحدی . اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش حریف حجره و گرمابه و گلستان باش . حافظ. ◄ ندیم . یکی از عمله ٔ خلوت شاه . یکی از ندمای پادشاه : سه مه با حریفان بدی [ هرمز ] باصفهان هوای خوش و جایگاه مهان . فردوسی . ◄ هم پیاله . ندیم شراب . شریب . حریف شراب . منادم : چه خوش باشد آهنگ نرم حزین به گوش حریفان مست صبوح . سعدی (گلستان ). هرچه کوته نظرانند بر ایشان پیمای که حریفان ز مُل و من ز تأمل مستم . سعدی . حریف دوست گر از خویشتن خبر دارد شراب صرف محبت نخورده است تمام . سعدی . گر مطرب حریفان این فارسی بخواند در رقص و حالت آرد پیران پارسا را. حافظ. معاشران ز حریف شبانه یاد آرید. حافظ. سخن درست بگویم نمی توانم دید که می خورند حریفان و من نظاره کنم . حافظ. صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد. حافظ. پستان صراحی چو مکیدند حریفان چون شیرخوران نقل ز اخگر نشناسند. شیخ عبدالسلام پیامی . این زمان صائب حریفان مست خواب غفلتند قدر ما خواهند دانستن چو زینجا میرویم . صائب . ◄ هم کُشتی . هم نبرد در مصارعت و امثال آن . هم سنگ . هم زور. هم قوت : شما حریف او نیستید : شدم چون گوی سرگردان که خود را حریف درد در میدان ندیدم . عطار. حریف این است که دیدی و حدیث اینکه شنیدی . (گلستان ). ♦ حریف کسی نبودن ؛ مقابلی و برابری با او نتوانستن . حریف او نشدن . با او برنیامدن . با او مقاومت نتوانستن . بر او فائق آمدن میسر نشدن . از پس او برنیامدن . با او برابری نتوانستن . او را به ترک کار یا خوئی داشتن نتوانستن : سعدی نه حریف غم او بود ولیکن با رستم دستان بزند هرکه درافتاد. سعدی . گر برود بهر قدم در ره دیدنت سری من نه حریف رفتنم از درِ تو به دیگری . سعدی . ♦ امثال : حریف حریف خود را میداند، یا میشناسد . (جامعالتمثیل ).