حریق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حریق . [ ح َ ] (ع اِ) آتش سوز. (ربنجنی ).آتش ْسوزان . (دهار) (ترجمان عادل بن علی ) : یار بادت توفیق روزبهی با تو رفیق دوستت باد حریق دشمنت غیشه و نال . رودکی . ◄ سوزش . ◄ سوخته ٔ به آتش . ج، حَرقی ̍. سوخته شده . سوخته . ◄ آتش سوزان . سوزنده . ◄ آتش زبانه کشنده . (غیاث ). شعله . اشتعال آتش . ◄ آتش جهنم . ◄ آواز دندان که برهم سایند. ♦ حریق جنگ ؛ آتش جنگ . ♦ حریق زده ؛ کسی که دارائی خویش در آتش سوزی از دست داده باشد.
حریق . [ ح ُ رَ ] (ع اِ) گزنه . انجره . قریس . قریص . بنات النار . ♦ حریق املس . رجوع به این کلمه شود.
حریق . [ ح ُ رَ ] (اِخ ) ابن نعمان بن منذر. برادر حُرَقَة است . (منتهی الارب ).