حری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حری . [ ح َ ری ی ] (ع ص ) سزاوار. (دهار). شایسته . ازدرِ. درخورِ. زیبای ِ. زیبنده ٔ. برازای ِ. برازنده ٔ. شایان ِ. بابت ِ. جدیر. حقیق . خلیق . قمین . لایق . قابل . حجی . محری . ج، اَحْریاء : چون بروبی خاک را جمع آوری گوئیم غربال خواهم ای حری . مولوی .
حری . [ ح َرْ را ] (ع ص ) زن تشنه .
حری . [ ح َرْ ری ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به حَرّة. ♦ بعیرٌ حری ؛ شتر که چرا کند در زمین سنگلاخ سوخته .