حر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حر. [ ح ُرر ] (اِخ ) شهری در موصل منسوب به حربن یوسف ثقفی . (معجم البلدان ).
حر. [ ح َرر] (ع مص ) گرم شدن . حرور. حرارت . (از منتهی الارب ).
حر. [ ح َرر ] (ع اِ) گرما. (منتهی الارب ). گرمی . (زوزنی ). نقیض بَرْد. حرارت . ج، حُرور، اَحارِر. (منتهی الارب ) : و قالوا لاتنفروا فی الحر قل نارُ جهنم اشد حراً. (قرآن ٨١/٩). و جعل لکم سرابیل تقیکم الحر. (قرآن ٨١/١٦). گهی چو خاک پراکنده دل ز باد بلا گهم چو آب بجوشید دل ز آتش حَر. مسعودسعد. چو سوزنی لقب آمد ز حَرّ نار سقر برون جهان چو سر سوزن از حریر مرا. سوزنی . ◄ (مص ) حَرَّ القتل ُ؛نیک بسیار شد کشت و خون . (منتهی الارب ). کقول المتنبی : باجسام یَحِرﱡ القتل فیها. (اقرب الموارد). ◄ حرالماء؛ گرم کردن آب را. ◄ حریره پختن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِ) ج ِ حَرّة. زمینهای سنگلاخ سوخته . ◄ (صوت ) زجر است شتران را. گویند: الحَرَّ. (منتهی الارب ).