حزق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حزق . [ ح َ زَ ] (ع اِمص ) بخیلی . (منتهی الارب ).
حزق . [ ح َ ] (ع مص ) حزق رباط؛ برکشیدن بند و تنگ کردن آنرا و همچنین است حَزق وَتَر. (منتهی الارب ). ◄ پیچیدن و افشردن و فشاردن و محکم بستن رسن . (منتهی الارب ). محکم بستن به رسن . (تاج المصادر بیهقی ). به رسن بستن سخت . فشردن و کشیدن اوتار را. ◄ تیز دادن . (منتهی الارب ).
حزق . [ ح َ زُق ق / ح ُ زُ ق ق ] (ع ص ) حَزُقَّة یا حُزُقَّة. مرد کوتاه که گام نزدیک نهد بجهت کوتاهی قامت و ضعف بدن . ◄ مرد سخت بخیل . ◄ مرد تنگخوی و بدخوی . ◄ مرد تنگ کار. (منتهی الارب ).