واژه جو

حساب برانداختن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

حساب برانداختن . [ ح ِ ب َ اَ ت َ] (مص مرکب ) رأی زدن و صواب اندیشیدن : حسابی که خاقان برانداختی به فرمان او کار آن ساختی . نظامی (از آنندراج ) (ارمغان آصفی ). حسابی که باخود برانداختی چنان نیست بازی غلط باختی . نظامی (از آنندراج ).

معنی حساب برانداختن | واژه جو