حسابی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حسابی . [ ح ِ ] (ص نسبی ) منسوب به حساب . فرد کامل . هر چیز که قدر و شانی داشته باشد. (آنندراج ): آدم حسابی . زن حسابی . نجار حسابی . طبیب حسابی : حسن تو حسابی شده مه در چه حسابست خورشید ز رشک تو چنین در تب و تابست . ظهوری (از آنندراج ). ♦ حرف حسابی ؛ گفتاری معقول . سخنی منطقی . مدلل . درست . مقابل ناحسابی : حرف حسابی جواب ندارد. ♦ مرد حسابی ؛ مرد کامل . مرد معقول . مرد تمام . ◄ مربوط به محاسبات : هرگونه بازیافت و دقت حسابی که داشته باشد مشارالیه به عمل می آورد. (تذکرةالملوک ص ٤٥). در آخر سال اسناد حسابی در دست داشته . (تذکرةالملوک ص ٤٥). دو روز دیگر از روزهای هفته در خانه ٔ خود به دعواهای حسابی عرفی میرسد. (تذکرةالملولک ص ١٣).