حساس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حساس . [ ح ُ ] (ع اِ) ماهی ریز که آن را خشک کنند. (منتهی الارب ). ماهی خرد. (مهذب الاسماء). ◄ پاره های سنگ ریزه . ◄ ریزه از چیزی . ◄ شومی . ◄ بدخوئی . (منتهی الارب ). ◄ بدخو. (مهذب الاسماء). ◄ ج ِ حُساسَة.
حساس . [ ح َس ْ سا ] (ع ص ) نیک دریابنده . (غیاث ). بسیارحس . سخت ادراک . تیزحس . شدیدالحس . ♦ سلولهای حساس ؛ یاخته های احساس کننده . رجوع به سلول و به کتاب جانورشناسی عمومی فاطمی ص ١٦٨ و ٢٠٢ شود.
حساس . [ ح َ ] (ع اِ) در حق چیزی گویند که آنرا تفحص کنند و نیابند. (منتهی الارب ).و فارسی زبانان در این وقت «لعنت بر شیطان » گویند.