حسب حال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حسب حال . [ ح َ ب ِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) وقایعروز. حوادث جاریة. احوال کنونی . حسب حالت . ◄ شعری که شاعر در وقایع حاضره گوید : یکی ترانه درانداز حسب حال که هست خدایگان را فردا نشاط سنگ انداز. مختاری . امروز یاد خواهم کردن زحسب حال یک داستان که دهر چنان داستان نداشت . مسعودسعد. پادشاه را حسب حال بطبعآرد. (چهار مقاله ). گوش کن حسب حال خاقانی گرچه او ژاژ بیشتر خاید. خاقانی . هرچه دارد ضمیر خاقانی در غمش حسب حالی افتاده است . خاقانی . من چه گویم حسب حال خود کند عالم الاسرار گیتی آفرین . خاقانی . ترک چنگی چه دُرّ ز لعل افشاند حسب حالی بدین صفت برخواند. نظامی . گزارنده ٔ حرف این حسب حال ز پرده چنین مینماید خیال . نظامی . و آنگه ز قصاید جمالت کاموخته ای ز حسب حالت . نظامی . قصه شد گفته حسب حال اینست مال دارم بسی جمال اینست . نظامی . به حسب حال من پیش آورد ساز بگوید آنچه من گویم بدو باز. نظامی . یاران صفت مقال گفتند ویشان همه حسب حال گفتند. نظامی . گفتمش چیست گفته ٔ عطار گفت پند است و حسب حالی چند. عطار. حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند. حافظ.