واژه جو

حسد آمدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

حسد آمدن . [ ح َ س َ م َ دَ ] (مص مرکب ) حسادت ورزیدن . عارض شدن حسد برکسی : حسد آمد همگان را چنان کار ازو برمیدند و رمیده شود از شیر حمیر. ناصرخسرو. بازان شاه را حسد آید بدین شکار کان شاهباز را دل سعدی نشیمن است . سعدی . برآن گلیم سیاهم حسد همی آید که هست در بر سیمین چون صنوبر او. سعدی (هزلیات ). ◄ حسد بردن . رجوع به حسد بردن شود.

معنی حسد آمدن | واژه جو