حسرت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حسرت . [ح َ رَ ] (ع اِ مص ) حسرة. دریغ. (دهار). دریغ خوردن .(دهار). دریغ خوردن . ندامت . پشیمانی . (دهار) (ترجمان عادل ). تحسر. دریغ سخت . آرمان خوردن . (تاج المصادر بیهقی ). اندوه بر گذشته . (مهذب الاسماء). رشک . غبطه . غبن . افسوس . حسر. فسوس . ایرمان . ارمان . اسف . تأسف . آرمان . (بحر الجواهر). تلهف . لهف . (تاج المصادر بیهقی ). ج، حسرات . جرجانی گوید: هی بلوغ النهایة و التلهیف حتی یبقی القلب حسیراً لاموضع فیه لزیادة التلهف کالبصر الحسیر لاقوة فیه للنظر. (تعریفات ) : دریغ آن غم و حسرت جان گسل ز مادر جدا وز پدر داغ دل . فردوسی . بدست خردمند مردِ نژاد نماند جز از حسرت و سردباد. فردوسی . برفت و جهان دیگری را سپرد بجز حسرت از دهر چیزی نبرد. فردوسی . بحسرت من بسایم دست بر دست که چیزی نیستم جز باد در دست . (ویس و رامین ). آنروز پشیمانی و حسرت نکند سود آنرا که نشد بر بدی امروز پشیمان . ناصرخسرو. بر حسرت شاخ گل در باغ گواشد بیچارگی و زردی و کوژی و نوانیش . ناصرخسرو. بنگر ز روزگار چه حاصل شدت جز آنک با حسرت و دریغ فرومانده ٔ حسیر. ناصرخسرو. اشک حسرت بر رخسار بندگان و موالیان فرو ریخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٥٢). از کف ترکی دلارامی که ازدیدار اوست حسرت صورتگران چین و نقاشان گنگ . معزی . چون آن دوراندیش به خانه رسید در دست خویش از آن گنج جز حسرت و ندامت ندید. (کلیله و دمنه ). کیست که ... برشریر فتان مخالطت گزیند و در حسرت و ندامت نیفتد. (کلیله و دمنه ). چه هرکه همت او از دنیا قاصر باشد حسرت او بوقت مفارقت اندک بود. (کلیله و دمنه ). سخاوت را با خود آشنا گرداند تا از حسرت مفارقت متاع غرور مسلم ماند. (کلیله و دمنه ). امسال اگر ز کعبه مرا بازداشت شاه زین حسرت آتشی ز سویدا برآورم . خاقانی . در حسرت روزی که شود وصل تو روزی روزم همه تاریک بر امید مگر شد. خاقانی . پدر سوخته در حسرت روی پسر است کفن از روی پسر پیش پدر بگشائید. خاقانی . چون میسر نمیشدم بمراد خدمت صدر شاه و قربت وی داغ حسرت نهاده ام بردل گفته اند آخر الدواء الکی . ظهیر فاریابی . منم و هزار حسرت که در آرزوی رویت همه عمر من برفت و بنرفت هیچ کارم . عطار. من ز درد حسرت و شوق طلب میزدم چون مرغ بسمل بال و پر. عطار. چون دانستم که چون همی باید زیست در حسرت و آزار همی باید مرد. عطار. آنچه میگویم بقدر فهم تست مردم اندر حسرت فهم درست . مولوی . گربه خدمت قایمی خواهی منم ور نمیخواهی به حسرت قاعدی . سعدی . نبینی که درویش بی دستگاه به حسرت کند در توانگر نگاه . (بوستان ). من به حسرت دورگرد و مدعی مغرور وصل ای محبت خاک بر سر باد تأثیر ترا. شانی تکلو. ♦ آب حسرت ؛ اشک دریغ و اندوه : ز دیده آب حسرت برگشاده میان آتش سوزان فتاده . نظامی (الحاقی ). ♦ آتش حسرت ؛ دود حسرت . رجوع به ترکیب قبل شود : از آتش حسرت بین بریان جگر دجله خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان . خاقانی . پرورده ام ز آتش حسرت ز درد آنک گردون همی بباد دهد هرچه پرورم . خاقانی . ♦ انگشت حسرت به دندان گزیدن ؛ کنایت از پشیمانی سخت : چو برگشته دولت ملامت شنید سرانگشت حسرت بدندان گزید. سعدی (بوستان ). ♦ به حسرت سرانگشت گزیدن ؛ کنایت از پشیمان شدن : وقتست به دندان لب مقصود گزیدن کان شد که به حسرت سرانگشت گزیدن . سعدی . ♦ به ناخن حسرت کندن صحرای دل ؛ کنایه است از افسوس خوردن : آن کس که تخم داغ تو در باغ جان نکشت صحرای دل به ناخن حسرت کند مدام . ظهوری (از آنندراج ). ♦ بی حسرت ؛ خالی از حسرت : بی حسرت از جهان نرود هیچکس بدر الا قتیل عشق به تیر از کمان دوست . سعدی . ♦ تبخال حسرت ؛ تبخال ناشی از درد و دریغ : از تف آه بر لب خاقانی آبله است تبخال حسرت است مگر کز تو بازماند. خاقانی . ♦ دست حسرت بر بناگوش بودن و نهادن ؛ کنایه از افسوس خوردن : یکی را دست حسرت بر بناگوش یکی با آنکه میخواهد هم آغوش . سعدی . ♦ دست را دندان حسرت کندن ؛ گزیدن انگشت بحسرت : همی گفت جانم پریشان چو مست به دندان حسرت همی کند دست . سعدی (ازآنندراج ). ♦ دود حسرت ؛ رنج و غم ناشی از حسرت و تأسف : رفت چون دود و دود حسرت او کم نشد زین بزرگ دوده هنوز. خاقانی . ♦ لب حسرت گزیدن و گرفتن ؛ تحسر. غبطه : ساقی ما چو لب ساغر عشرت گیرد زاهد از دور به دندان لب حسرت گیرد. آصفی (از آنندراج ). ♦ مایه ٔ حسرت ؛ سبب حسرت : چنانکه فتنه بمعنی مایه ٔ فتنه و سبب آن و رشک به معنی مایه ٔ رشک و سبب آن . و غبن، مایه غبن و سبب آن و آشوب، مایه ٔ آشوب و سبب آن و غیره . ♦ امثال : برگذشته حسرت آوردن خطاست . چاره ای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن . سعدی . ◄ در تداول فارسی زبانان، به معنی آرزوی سخت و خواهش عظیم است : حسرت دارم عروسی پسرم را ببینم .
حسرت . [ ح َ رَ ] (ع اِ) (گل ...) نام گلی است که در ماه آخر زمستان بزیر برف روید و گل کند. پیازی خرد دارد و برگش ببرگ زنبق مانند است و گلی برنگ سرخ روشن و گاه زرد روشن و گاه سپید دارد . و از آن وی را حسرت گویند که وی آرمان دیدار بهار دارد لیکن هیچگاه بهار را نبیند و بعلت پیش رسی قبل از بهار برگ و گل کند و تا بهار آید او از میان بشده باشد : رخصت گل چیدنم داده است دیگر باغبان گو تماشائی که دامان پرگل حسرت کند. حالتی . رجوع به گل حسرت شود.