واژه جو

حسن برشته

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

حسن برشته .[ ح ُ ن ِ ب ِ رِ ت ِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) حسن ته برشته . حسن برشته ٔ سوخته . حسن سبزته گلگون : گل دل ز ما بزور صباحت نمی برد حسن برشته ٔ سوخته ٔ لاله دیدنی است . دانش (ازآنندراج ). چه میدانند حسن ته برشته که با درکش چه لذتها سرشته . وحید (در تعریف خشت پز). به ما آجر از کوره چون رخ نمود چو حسن برشته دل از ما ربود. زلالی (از آنندراج ) (غیاث اللغات ).

معنی حسن برشته | واژه جو