واژه جو

حسن قویسنی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

حسن قویسنی . [ ح َ س َ ن ِ ق َ ] (اِخ ) ابن درویش . درگذشته ٔ ١٢٥٥ هَ . ق . او راست : شرح سلم المرونق . (هدیة العارفین ج ١ ص ٣٠١). زرکلی مرگ وی را ١٢٥٤ هَ. ق . آورده است و می گوید: متولی مشیخه ٔ ازهر بود.

معنی حسن قویسنی | واژه جو