حسنة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ سَ نِ) [ ع. حسنة ] (اِ.) کار نیک، عمل خیر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ سَ نِ) [ ع. حسنه ] (اِ.) کار نیک، عمل خیر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حسنة. [ ح َ س َ ن َ ] (اِخ ) مکنی به ام شرحبیل، زوجه ٔ سفیان بن معمر. از صحابیان و مهاجرات حبشه است . او با شوی و پسران خود پیش از هجرت به مدینه مهاجرت کرده اند.
حسنة. [ ح َس َ ن َ ] (اِخ ) نام قریه ای است به اصطخر نزدیک بیضاء. ◄ کوهها میان صعده و عشر از ارض یمن . ◄ نام کرانه ٔ بزرگ از کوه اجاء. (معجم البلدان ). یکی از ارکان اجا یکی از دو کوه . ج، حِسَن .
حسنة. [ ح َ س َ ن َ ] (ع حامص ) نیکی . نیکوئی . (ترجمان عادل ). ثواب . مقابل گناه . کردار نیک . کار نیکو. کار نیک . مقابل سیئة. مزد. کار خیر. عمل خیر. نیکوکاری . بر. خوبی . ج، حسنات : بنگر بهوا بر به چکاوک که چه گوید خیر و حسنت بادا خیرات و حسان را. سنائی (دیوان ص ٣١). بخدائی که رقوم حسنات کرد توقیع به دیوان اسد. خاقانی . دیدم که سیآت جهانش نکرد صید زان رد نکردم این حسنات موفرش . خاقانی (دیوان ص ٢٢١). یک حسنه از محاسن ذات او آن است که در تواریخ انساب و احوال هم سابقه و مواقف مغازی ملوک عرب و عجم و شعب این علم خوضی تمام فرموده است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی خطی کتابخانه ٔ دهخدا ص ١٢). این حسنه با سوابق ایادی و عواطف و سوالف عوائد و عوارف که در مدت عمر از ساحت جلال و سدت انعام و افضال او یافته ام مضاف کردم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ دهخدا ص ٨). از عهده ٔ یک عارفه از عوارف او تفصی نکرده و یک حسنه از حسنات او. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ تهران ص ٩٥). ج، حسنات، حسان، حسنانات .
واژگان فارسی سره واژهدان
نیکودان، نیکو، نیک اندیشی، نیک
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی