حسیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حسیب . [ ح َ ] (ع ص، اِ) شمارکننده . (مهذب الاسماء) (ترجمان عادل ) (منتهی الارب ). شمارگر. حساب کننده . (غیاث ). شمارگیر. (منتهی الارب ). شمرنده . شمارکن . (السامی فی الاسامی ). محاسب : کفی باﷲ حسیباً؛ ای محاسباً. ◄ نامی از نامهای خدای تعالی . ◄ مرد صاحب حسب . مرد گهری . رجل حسیب ؛ مرد باحسب . گوهری . مردی گهری و هنرمند. (مهذب الاسماء). مردی گوهری . مردی هنرمند. گهری . باگوهر. باحسب . نیک نژاد. صاحب حَسب . ج، حُسَباء : تا بروزگار جعفرصادق رضی اﷲ عنه رسید او را چهار پسر بود، اسماعیل که بوالده نیز حسیب بود. (جهانگشای جوینی ). هر نسیبی بی نصیبی و هر حسیبی نه در حسابی . (جهانگشای جوینی ). ◄ کافی . بسنده . (ترجمان عادل ). کفایت کننده . بس شونده : کفی باﷲ حسیبا (قرآن ٦/٤)؛ ای کافیا. ◄ بسنده کار. بسندکار. (السامی فی الاسامی ) (مهذب الاسماء). ◄ منتقم . انتقام کشنده : حسیبک اﷲ؛ ای انتقم اﷲ منک . ◄ هم گوهر. هم گهر. هم حسب . ◄ بزرگوار. (غیاث ). ◄ نیکوکار. پسندیده کار.
حسیب . [ ح ِ ] (ع اِ) مماله ٔ حساب . شمار. حساب : بهره ٔ خویشتن از عمر فراموش مکن رهگذارت به حسابست نگهدار حسیب . ناصر خسرو. روزی بیرنج جوی و بی حسیب کز بهشتت آورد جبریل سیب . مولوی . از انار و از ترنج و خوخ و سیب وز شراب و شاهدان بی حسیب . مولوی . چو در تنگدستی نداری شکیب نگهدار وقت فراخی حسیب . سعدی . تا همچو آفتاب برآیی دگر ز شرق ما جمله دیده در ره و انگشت در حسیب . سعدی .
حسیب . [ ح َ ] (اِخ ) لقب محمودبن علی باشا حسیب . او راست : رسالة سنیة و عقیدة سنیة و احکام فقهیة علی مذهب السادة الحنفیة چ بولاق ١٣٠٠ هَ . ق . (معجم المطبوعات ).