حسیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حسیر. [ ح َ ] (ع ص، اِ) آرمان خوار. ارمان خوار. (مهذب الاسماء). آرمان و دریغخوار. اندوه خوار. افسوس خوار. افسوس و دریغخورنده . دریغخورنده . ◄ مانده . فرومانده ازهر چیز. (منتهی الارب ). درمانده . وامانده . مانده و رنجه شده . (غیاث از لطائف ). مانده شده . فرومانده و کندشده . بازمانده . (ترجمان عادل ) ج، حَسری ̍ : بنگربروزگار چه حاصل شدت جز آنک با حسرت و دریغ فرومانده ای حسیر. ناصرخسرو. گر امروز غافل بوی همچنین برین درد فردا بمانی حسیر. ناصرخسرو. ◄ اشتر مانده . (مهذب الاسماء). کند. بازمانده . ◄ خیره چشم . (منتهی الارب ).