حشد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حشد. [ ح َ] (ع مص ) فراهم آوردن . گرد کردن . جمع کردن . با هم آوردن . ◄ فراهم آمدن . (تاج المصادر بیهقی )(زوزنی ) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). گرد شدن . جمع آمدن . ◄ حشد زرع ؛ روئیدن کشت . تمام برآمدن کشت . ◄ حشد ناقه لبن را؛ فرود آوردن مایه (ناقه ) شیر را در پستان . حشد قوم ؛ گرد آمدن آنان برای یاری یا زود رسیدن آوازدهنده را یا فراهم آمدن برای امری واحد. (منتهی الارب ). جمع شدن برای کاری .
حشد. [ ح َ ش ِ ] (ع ص ) آنکه در بذل مال کوشش و یاری و مال دریغ نورزد. وشکول . محتشد. ج، حشاد. ◄ عین حشد؛ چشمه که آبش خشک نشود. ◄ وادی حشد؛ وادیی که بی باران بسیار جاری نشود.
حشد. [ ح َ / ح َ ش َ ] (ع اِ) جماعت . گروه .