حطاط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حطاط. [ ح َ ] (ع ص، اِ) بوی بد. ◄ رجل حَطاط؛ مرد ریزه . (از منتهی الارب ).
حطاط. [ ح َ ] (ع اِ) دمیدگیهای روی و سرنره که ریم دهد و قرحه نکند. (از منتهی الارب ). و صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: دانه ای است که در صورت آدمی بیرون آید. (از بحر الجواهر). بثره که بر روی پیدا آید. ◄ کفک شیر. (منتهی الارب ). ◄ حطاط الکمرة؛ کرانه های آن . (منتهی الارب ).
حطاط. [ ح ِ ] (ع مص ) تیز رفتن شتر به کشیدن مهار سوی نشیب . (منتهی الارب ).