حفاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حفاف . [ ح ِ ] (ع اِ) پی . (منتهی الارب ). ایز. اثر. (اقرب الموارد). نشان . (منتهی الارب ). حف . حفف . ◄ موی گرداگرد سر. طره ٔ موی گرداگرد سراصلع. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج، احفة. (اقرب الموارد). ◄ جانب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). حفاف الشی ٔ؛ جانباه . ◄ اندازه : کان الطعام حفاف مااکلوا؛ ای قدره . (اقرب الموارد).
حفاف . [ ح ِ ] (ع مص ) برهنه و ساده و رت کردن زن روی را به برکندن موی برای زینت . (منتهی الارب ). بند و زیر ابرو کردن . کندن زن موی را از روی . (زوزنی ).موی برکندن از روی . (تاج المصادر بیهقی ). ازاله کردن موی از صورت بوسیله ٔ تیغ. (اقرب الموارد). ◄ بهم بستن زن موی را در پس سر. (منتهی الارب ).
حفاف . [ ح َف ْ فا ] (ع اِ) گوشت نرم که زیر ملاذه است . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). گوشت کام .