حفز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حفز. [ ح َ ف َ ] (ع اِ) نهایت و هنگام دررسیدن چیزی . (منتهی الارب ). اجل . امد. (اقرب الموارد).
حفز. [ ح َ ] (ع مص ) از پس پشت چیزی سپوخته راندن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). خلاندن خری از پس پشت . (دستورالاخوان ). فاسپوختن . راندن . سک زدن . ◄ فاجنبانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). جنبانیدن . واجنبانیدن کسی را. (منتهی الارب ). ◄ حفز برمح ؛ با نیزه زدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ حفز لیل نهار را؛ راندن شب روز را. ◄ حفز مراءة؛ آرمیدن با وی . (منتهی الارب ). ◄ حفز امر کسی را؛ شتابانیدن . شتاب کردن در کاری . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).