حفنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حفنی . [ ] (اِخ ) (بمعنی جنگی ) و فینحاس (یعنی راست )، هر دو پسران عالی رئیس الکهنه اند که در منصب و گناه و موت شرکت داشته اند و نمونه ٔ تهاون و تأخیر در امورات تربیت اهالی خانه میباشند، زیرا که ایشان همواره تابع شهوات نفسانی و دنیوی و شرارت گردیده در وقتی که تابوت عهد از بنی اسرائیل گرفته شد. (اسمو ١:٣ و ٢:٢ ١ - ١٧ و ٢٢ - ٢٦ و ٢٤ و ٤:١١). و هر دو هلاک شدند. (قاموس کتاب مقدس ).
حفنی . [ ] (اِخ )محمدبن سالم بن احمد حفناوی شافعی . ملقب به نجم الدین یا شمس الدین (١١٠١ - ١١٨١ هَ . ق .). از دانشمندان وعرفاست . او در حفنه تولد و پرورش یافت و به قاهره رفت و به حفظ متون اشتغال ورزید. و در تحصیل علوم و فنون همت گماشت تا بمقام افتاء نائل گردید و بتدریس مشغول شد. طریقه ٔ خلوتیه را از مصطفی بکری آموخت و درترویج آن کوشید. تألیفاتی دارد. او راست : ١- حاشیه ای بر شرح الهمزیه ٔ ابن حجر. بنام انفس نفایس الدرر که در حواشی کتاب المنح المکیه فی شرح الهمزیه بچاپ رسیده است . ٢- حاشیه بر رساله ٔ وضع و چند حاشیه و شرح دیگر. (سلک الدرر ج ٤ ص ٤٩ و الخطط الجدیده ج ١٠ ص ٧٤).