حفوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حفوف . [ ح ُ ] (ع مص ) از کار شدن موی سر از ناانداختن روغن مدتی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). از کار بشدن موی از بی روغنی . (تاج المصادر بیهقی ). خشک بودن سر از دیر مالیدن روغن . ♦ حفوف ارض ؛ خشک شدن تره و سبزه ٔ زمین . خشک بودن گیاه زمین . ◄ رفتن شنوائی بتمام . ♦ حفوف سمع ؛ رفتن همه ٔ شنوائی و کر شدن . ◄ گرد برگرد برآوردن . گرد چیزی برآوردن . (زوزنی ). گرد چیزی برآوردن . ◄ حفوف شارب ؛نیک بریدن بروت تا آنکه لب روت و ساده گردد. گرفتن موی بروت بتمام . ♦ حفوف رأس ؛ نیک بریدن موی سر تا ساده گردد و رت شود. گرفتن موی سر بتمام .
حفوف . [ ح ُ ] (ع اِ) سختی عیش . عیش به سختی . کمی مال . ◄ خشکی . ◄ چشم زخم رسیدگی .