حفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ) [ ع. ] (ص.) مهربان، دلسوز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ) [ ع. ] (ص.) مهربان، دلسوز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حفی . [ ح َف ْی ْ ] (ع مص ) حفوة. برهنه پای رفتن . (ازاقرب الموارد). ◄ سوده پای گردیدن . سوده شدن پای . ◄ سوده شدن سم ستور. (زوزنی ).
حفی . [ ح َ فی ی ] (ع ص ) نعت است از تحفایه . (منتهی الارب ). مهربان . تیمارکننده : اندرون زهر تریاک آن حفی کرد تا گویند ذواللطف الخفی . مولوی . ◄ دانا. عالم بسیار علم . ◄ سؤال کننده ٔ به الحاح . الحاح کننده ٔ در سؤال . اکثار در پرسش حال . ج، حفیون، حفواء. ◄ مبالغه کننده در اکرام و خوبی و آشکارکننده سرور و خوشحالی و بسیار پرسنده از حال کس . (اقرب الموارد).