حلت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلت . [ ح َ ] (ع مص ) حلت رأس ؛ ستردن موی سر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ حلت دین ؛ ادای وام . (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). وام گزاردن . ◄ حلت درهمی کسی را؛ دادن درهمی او را. (منتهی الارب ). ◄ لازم گرفتن پشت اسب را. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ زدن چند تازیانه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ♦ حلته ماءة سوط ؛ زد او را صد تازیانه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ حلت بسلح ؛ ریخ زدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ حلت صوف ؛ دور کردن موی پشم را. (منتهی الارب ). کندن پشم از پوست . (از اقرب الموارد).