حلج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلج . [ ح ُ ل ُ ] (ع ص ) بسیارخوار. (منتهی الارب ). کثیرالاکل . (از اقرب الموارد). ♦ قوم حلج ؛ گروه بسیارخورنده . (ناظم الاطباء).
حلج . [ ح َ ] (ع مص ) پنبه بیرون کردن ازپنبه دانه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ رفتن همه شب : حلج القوم لیلتهم ؛ رفتند همه ٔ شب را. ◄ بال گشادن خروس و رفتن نزدیک ماکیان برای جفت شدن . ◄ گرد ساختن نان را. ◄ زدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ تیز دادن . (منتهی الارب ). ◄ باران دادن ابر. (از اقرب الموارد). ◄ رفتن اندک اندک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ شتافتن . (منتهی الارب ). گام ها را از یکدیگر دور گذاشتن هنگام رفتن یعنی شتافتن . (از اقرب الموارد).