حواری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ) [ ع. ] (ص. اِ.)<BR>۱- یار مخلص.<BR>۲- کسی که پیغمبر را یاری کند.<BR>۳- هر یک از یاران عیسی که مبلغ دین او بودند. ج. حواریون، حواریین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ) [ ع. ] (ص. اِ.) ۱- یار مخلص. ۲- کسی که پیغمبر را یاری کند. ۳- هر یک از یاران عیسی که مبلغ دین او بودند. ج. حواریون، حواریین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حواری . [ ح ُوْ وا را ] (ع اِ) میده ٔ سپید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). الدقیق الابیض . (اقرب الموارد). آرد سفید. (غیاث ). آرد سفید بی سبوس . ◄ هر طعام که آنرا سپید کرده باشند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
حواری .[ ح َ ری ی ] (ع اِ) خویش . (منتهی الارب ). حمیم . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ ناصح . (ازاقرب الموارد). ◄ گازر. (منتهی الارب ). قصار. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ یاری دهنده ٔ انبیاء. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ یار برگزیده . (ترجمان عادل بن علی ).
حواری . [ ح َ ] (اِ) حَواری ّ. یار برگزیده و عنوان هر یک از یاران عیسی : چندان دروغ و بهتان گفتند که آن یهودان بر عیسی بن مریم بر مریم و حواری . منوچهری . سرمه ٔ عیسی که خاک چشم حواری است گر جهت خر نسودمی چه غمستی . خاقانی . فاقه پروردان چو پاکان حواری روزه دار کعبه همچون خوان عیسی عید ایشان آمده . خاقانی . فتراک عشق گیر نه دنبال عقل از آنک عیسیت دوست به که حواریت آشنا. خاقانی . نه حواری صفت است آنکه از او اسقفان خوشدل و عیسی دژم است . خاقانی . و رجوع به حواریون شود.
مترادف و متضاد واژهدان
دوست، رفیق، یار یاور یاران عیسی