حوم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حوم . [ ح َ ] (ع اِ) گله ٔ بزرگ شتران تاهزار یا بی نهایت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گله ٔبزرگ از شتران . (اقرب الموارد). ◄ (مص ) حومان . گرد چیزی گردیدن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (ناظم الاطباء). گرد چیزی درآمدن . (تاج المصادر). ◄ قصد کاری کردن . (منتهی الارب ). طلب کردن . (اقرب الموارد). قصد کاری کردن و طلب نمودن آنرا. (ناظم الاطباء): حام حول غرضه ؛ طلبه . ◄ تشنه شدن . (اقرب الموارد). فهو حائم و هی حائمة.
حوم . (ع اِ) چیزی که میگردد در سر. (منتهی الارب ). خماری که در سر میگردد. (اقرب الموارد).چیزی که برمیگردد در سر و سرگیجه . (ناظم الاطباء).
حوم . [ ح ُوْ وَ ] (ع ص ) ج ِ حائم، عطشان . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به حائم شود.