حکاک مرغزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حکاک مرغزی . [ ح َک ْ کا ک ِ م َ ] (اِخ ) از قدمای شعر است . و طبع او بهزل و هجا نیز مائل بوده است . چنانکه سوزنی در وصف خویش گوید: من آن کسم که چو کردم بهجو کردن رای هزار منجیک از پیش من کم آرد پای خجسته، خواجه نجیبی، خطیری و طیّان قریع و عمعق و حکاک و فرد یافه درای اگربعهد منندی و در زمانه ٔ من مراستی ز میانشان همه برآی و درای . سوزنی . و او را منظومه ای بوده است بنام خرزه نامه : رفیق و مونس من هزلهای طیّان است حکایت خوش من خرزه نامه ٔ حکاک . سوزنی . ابیات پراکنده ٔ ذیل از اوست که در لغت فرس اسدی آمده است : ایستاده بخشم بر در او این بنفرین سیاه دوخ چکاد. کی بر او زر و سیم عرضه کنم خویشتن را بگفت راد کنم من بدین مکر و حیله زر ندهم بر ره زیفش اوستاد کنم . گرفتم رگ اوداج و فشردمش بدو چنگ بیامد عزرائیل و نشست از بر من تنگ . چنان منکر لفجی که برون آید از زنگ بیاوردش جانم بر زانو ز شتالنگ . بماندستم دلتنگ بخانه در چون فنگ ز سرما شده چون نیل و سر و روی پرآژنگ . رای سوی گریختن دارد دزد کز دورتر نشست به چک . نرمک او را یکی سلام زدم کرد زی من نظر بچشماغیل . یا زندم یا کندم ریش پاک یا دهدم کارد یکی بر کلال . آسیای صبوریم که مرا هم به برغول و هم بسرمه کنند. گر بخواهی که بفخمند ترا پنبه همی من بیایم که یکی فلخم دارم کاری . گر بدر کونت موی هر یک چون باد روست بی خدویش ده که موی در آن بجای خدوست . هره ٔ نرم پیش من بنهاد هم بسان یکی تلی مسکه . چو بنهاد آن تل سوسن زپیش من چنان بودم که پیش گرسنه بنهی ترید چرم بهنانه . فروبارم خون از مژه چنان که آغشته کنم سنگ را ز خون .