حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چیست کز من یاد نآید هیچش آن محبوب را خود وفا گویی نمیباید که باشد خوب را گربه صبر آشفته کاران را غرض حاصل بود بیش از این ممکن نباشد احتمال ایوب را طالب وصلم ولیکن عمر ضایع میکنم زآن که هست ازمن فراغت گونه یی مطلوب را شادی جانش مرا خود این رضا کی دل دهد کز من و احوال من باشد غمی محبوب را نه ز نا دیدن شکیباام نه از دیدن به هوش کی حجاب از پیش برخیزد چون من محجوب را تا به نا محرم نیفتد ماجرا شبها روان کردهام درصحبت باد صبا مکتوب را طرفه نبود گر نزاری را به بویش باد صبح زنده دارد همچنان کز پیرهن یعقوب را