حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زبان بربستهای با ما که جنگ است نمیدانم دگر بار این چه ننگ است دل صاحب دلان خون کردی آخر چه دل داری کدامین دل چه سنگ است سگ آهوی وصلت میتوان بود ولی خوی رقیب بد پلنگ است شگفت است اینکه تو هرلحظه ما را به دم در میکشی و او چون نهنگ است دلم در عالمی با این مسافت چرا گر چشم شوخت نیست تنگ است به من گر زهر خواهی داد نوش است و گر شهدم دهد غیری شرنگ است عوام الناس میگویند کان شیخ چرا می میخورد گر اهل رنگ است به مسجد کی روم چون در خرابات شراب و شاهد و آواز چنگ است هر آهو چشم کز پیشم گذر کرد دلم در پی چو سگ در پالهنگ است به هم برزن نزاری نام و ننگت که این چندین حجاب از نام و ننگ است