حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عیبم مکن که دوست ندارم رقیب را کز دست او به خواب نبینم حبیب را گر من شکایتی کنم از غصه رقیب از باغبان رسد گلهای عندلیب را ای من غریب شهر تو دانی نه لایق است گر جانبی نگاه نداری غریب را من جهد میکنم به وصالت ولی چه سود دولت مساعدت نکند بینصیب را بیمار عشق و درد دل و صحت و دوا ممکن که در خیال نگنجد طبیب را در مکتب معلم عشق و مجال آن باشد محال ابجد هوز ادیب را با دوست غم مدار ز دشمن نزاریا با خویشتن مبر به مصلا صلیب را